شایانشایان، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 22 روز سن داره

شایان ما

خلاصه ماه 5 و 6

تو 5ماه مامانم شروع کرد به شایان یواش یواش سیب و موز دادن و براش آرد برنج و بادام درست کرد که حریره بخوره و شایانم از این خوراکی ها حسابی لذت میبرد. البته مامان خیلی کم کم بهش میداد چون هنوز زود بود! شایان الان می تواند تو روروئکش بمونه اما نمی تواند راه برود فقط  نیم سانت دیگر مونده که پاش به زمین  برسه ،جونم کپل خواهر! شایان عاشق تلویزیون وقتی براش بیبی انیشتین رو میزارم  ذوق میکنه در حد تیم ملییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی شازده عاشق اسباب بازیش که تازگی بابا براش خریده....... بالاخره آخرای 6 ماه بود که شایان خان نوک پاهاش به زمین رسید و تونست چند قدمی با روروئکش راه بره!! خوب مشکی پوشیدم چون محرمه...
10 بهمن 1391

عمل کوچولو

شایان دوباره یه مشکل پیدا کرد، فتخ داشت. بعد از اینکه کلی دکتر بردیمش بالاخره قرار شد عملش کنیم . وای چقدر روزای بدی بود همه ناراحت بودیم و دعا میکردم داداشی زود خوب بشه، خلاصه 10مهر بستری شد در بیمارستان علی اصغر و 11 مهر عمل شد که موفقیت آمیز بود و 12 مهر مرخص شد البته روزای سختی رو مامان گذروند و منم همش دلشوره داشتم ولی خدا رو شکر که به خیر گذشت. قبل عمل بعد از عمل ...
10 بهمن 1391

زردی شایان

شایان تو همون هفته اول زردی گرفت دلم برای داداشم خیلی سوخت براش دستگاه گرفتیم  نگید نگید این قدر دستگاهش بد بود که شایان اصلا تو دستگاه نمی خوابید و وقتی می گذاشتیمش تو دستگاه ریسه می رفت. دستگاه خیلی بدی بود وقتی رفتیم ازمایش بدیم به جای این که بیاد پایین زردیش رفت رو مرز 14 داداش خیلی زرد شده بود... تو اینترنت گشتیم آخر یه آقایی را پیدا کردیم  اون به ما دستگاه را داد  و گفت ..دو روز  بذارین زیر این دستگاه زردیش  میاد پایین گذاشتیم 2 روز بعد که داداشم ازمایش داد  زردیش رو مرز 9  بود  مامانم خیلی خوش حال شد و داداشم دیگه زردیش خوب خوب شد....خدا اون آقا هرو خیر بده. ...
10 بهمن 1391

ورود شازده به زمین

بلاخره 9 ماه انتظار تموم شد و مامانم صبح روز 91/5/3 ساعت 9:20 زایمان کرد،وقتی مامانم رفته بود بیمارستان خیلی دلم براش تنگ شده بود هرشب گریه می کردم  و یکی از پیراهن های مامانم را موقع  خواب بغلم می کردم..... بالاخره روز بعد من و بابام ساعت ملاقات رفتیم بیمارستان اسم بیمارستانی که برادرم توش به دنیا آمد مصطفی خمینی بود. وقتی برادرم را دیدم  تحمل  نداشتم  و بغلش کردم وقتی که وقت ملاقات تمام شد به مامانم گفتم مامان  زود بیا خونه    گفت تا فردا صبر کنی میایم خونه...راستی میدونید اسم این شازده کوچولو رو چی گذاشتیم؟؟؟؟؟؟ شایان خان ...
10 بهمن 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به شایان ما می باشد